هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
292
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
به ايشان براى يورش به محمد و بازداشتن او از وطن و سرزمينشان آماده باشند . ( 1 ) هنگامى كه پيامبر از مدينه بيرون آمد ايشان مىپنداشتند كه به سوى آنان مىآيد . از اينرو براى رو در روئى با آن حضرت گرد آمدند . ولى پس از آن بر ايشان روشن گشت كه آن حضرت آهنگ مكه دارد . ايشان ترديد نداشتند حال كه مكه و اهل آن كه از سرسختترين دشمنان پيامبرى او بودند به او روى آورده به فرمانش گردن نهادهاند و براى اسلام آوردن هجوم مىآورند ، به زودى آن حضرت به سرزمين ايشان يورش خواهد آورد . از اينرو براى اين برخورد نيرو گردآوردند و با همپيمانان خويش براى هجوم به او سپاهى گردآوردند كه مكه پيش از آن مانندش را نديده بود . جز دو قبيلهء كعب و كلاب كه هيچكس از آن دو درخواست مالك بن عوف را پاسخ نگفتند قبيلهء ديگرى از پيوستن به ايشان خوددارى نكرد . ( 2 ) آنان دريد بن صمه يكى از بنى جشم را كه پيرمردى كهنسال بود با خود آورده بودند تا از نظر و آگاهيش به شيوهء جنگ بهره گيرند . سران همهء قبائل در اين لشكركشى شركت داشتند ولى فرماندهى عمومى بدست مالك بن عوف بود . آن لشكر كه مورخان شمار آن را به سى هزار تن يا بيشتر تخمين زدهاند به فرماندهى مالك بن عوف براى جنگ با محمد به راه افتادند . آنان در دشت اوطاس معروف به حنين فرود آمدند . هنگامى كه مستقر شدند دريد پرسيد : در كدام دره قرار داريد ؟ گفتند : در اوطاس . گفت : براى تاخت اسبان جاى خوبى است . نه زمين ناهموار و سنگلاخ است و نه دشت نرم و سست . سپس گفت : چرا بانگ شتر و عرعر الاغ و بع بع گوسفند و گريهء كودك مىشنوم ؟ گفتند : مالك بن عوف زنان و كودكان را همراه رزمآوران آورده است تا كسى دل به گريز ننهد . دريد به مالك گفت : مگر كسى كه پا به گريز نهاد چيزى او را بازمىدارد ؟ اگر جنگ به سود تو جريان يابد جز مردان و شمشير و نيزههاشان چيزى به كارت نيايد ، و اگر به زيان تو گردد با از دست دادن زن و مالت رسوا مىشوى . سپس دريد پرسيد :